محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

پسر من آقا شده

چند وقته که قبل هر مهمونی میگی مامان من پسر خوبی ام...گریه نمیکنم!یا میگی من آقا هستم....گریه نمیکنم.....این حرفت هم منو می‌ترسونه که نکنه من زیاد بهت گفتم تو مهمونی گریه نکنی...هم برام جالبه چونکه گریه های الکی شما رو لو میده....و میفهمم واقعا داری ما رو امتحان میکنی... این روزا بطور کامل کنترل دفع را بدست آوردی و من و بابایی را از امر مهم پی پی شویی نجات دادی....فقط مونده یه چیز دیگه که اگه اونم رعایت کنی دیگه معرکه میشه....اونم گریه و جیغ های بی دلیل هست!هرچند میدونم دلیل اصلی خود من هستم ...بزار ماه رمضان تموم بشه حسابی با هم بازی میکنیم...دیروز به بابایی گفتم بزرگترین قوای تو این ماه مبارک این بود که ظهرا که با خستگی می رسیدیم خو ن...
9 تير 1395

محمدرضای خوبم...

چقدر زود میگذره...و چقدر سریع...اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم  از کجا شروع کنم ... این اولین پستی هست که با گوشی جدید برات می زارم...اینترنت همراه شاید کمکم کنه که زود به زود بیام و بر ات بنویسم... داری بزرگ میشی و مهارت هات هر روز بیشتر و بیشتر میشه....اعتراف میکنم  بزرگ شدنت آسون نبوده....یه اخلاقای خاصی داری که گاهی  خنده داره و البته گاهی بیشتر حرص در بیاره.... مثلا دیشب درحالیکه بشدت خوابت میومد اول گفتی من گوشنمه...نون پنیر میخوام...بعد آب میخوام ...لالایی میخوام...و همه اینها با نوایی بی نظیر همراه بود....وقتی خواست پرت میشد نوا قطع میشد...اما همین که یادت میومد دوباره روضه شدیدتری میخوندی...منم یواش می خند...
1 تير 1395

پسر دو سال و هشت ماه من

اين روزا خيلي کم وقت ميکنم بيام اينجا و از بزرگ شدنت بنويسم... ماشالا اينقدر در دنياي واقعي وقت منو پر کردي که اجازه کار با دنياي مجازي را نميدي... از بزرگ شدنت بگم:اين روزها اولين چيزي که نشون دهنده بزرگ شدنت هست کلمات جديد و قلمبه است که با زبان کودکانه خودت ادا ميکني.. و من و بابايي تعجب ميکنيم که اينا رو از کجا شنيدي؟ مثلا ميگي مامان قبول داري؟ ...ميگم شما چي قبول داري؟ميگي آره..قلوب دارم!! ميگي مامان ماشين عمو علي افتاد تو داله(چاله)..بعد مد اقا(محمد اقا) شوهر خاله شهين اومد نداتش (نجاتش )داد.... يا ماشينتو ميندازي تو چاله(چاله به فاصله بين دو فرش موجود در هال خانه ما گويند) ميگي مامان بيا..امير علي حواسش نبود افتاد تو دا...
10 خرداد 1395

يه روز تاريخي...

ديروز شما براي اولين بار اومدي کنار من..و تاريخي ترين جمله اي که ميتونستي را به زبون آوردي.... گفتي من دوتت دارم !!!!! ..منم با تمام وجود و سراسر شوق گفتم منممممم دوستت دارم.... ديروز 28 فرردين 1395 بود شما دو سال و 7 ماه و 5 روز بودي که خستگي هاي مادرانه منو با اين جمله نقش بر آب کردي دوستت دارم براي هميشه...حتي زمان هايي که نصف شب بهانه ميگيري و من کلافه ميشم  و غر ميزنم با خودم... کاش بتونم ديگه غر نزنم! دو ستت دارم... ...
29 فروردين 1395