محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

معصومیتت باور نکردنیه...

پسر نازنینم این روزها بزرگ شدنت چند جانبه شده ..عاطفی .کلامی..قدی...انگار افتادی رو دور تند ..و من که قبلا دوست دارم زود بزرگ بشی...حالا استرسم گرفته از این همه سرعت ..و دلم برای این روزهات همون لحظه تنگ میشه..از بس که کارها و حرفات معصومانه و بی نظیره نمیدونم چه حکمتی است که بچه ها اینقدر معصوم اند..انگار هیچی.هیچی از دروغ آزار..ریا..هیچی از هیچ رذیلتی تو مغزشون نیس..و انگار راز جذابیتشون هم همینه مهم نیس یه بچه پسر باشه یا دختر..سفید باشه یا سیاه..انگار همه شون یه زبان مشترک دارند و اون روح پاک و معصومشون هست.. دیروز بهم میگی مامان من وقتی اندازه شما شدم برام گوشی میخری..میگم نه مامان جون من نمیخرم..انشاءلله خودت بزرگ میشی..میری س...
30 خرداد 1396

پسر یه کم مرد من....

اینروزا  شما حسابی ذهنت مشغول بزرگ شدن و مرد شدنه..وقتی حوصله داشته باشی یه کاریو انجام بدی میگی من مرد شدم ماشالا خودم میتونم...حالا همون کارو اگه حوصله نداشته باشی..میگی مامان من هنوز یه کم مرد شدم هنوز باید بزرگتر بشم تا بتونم... خلاصه حسابی مارو سرکار گذاشتی... جشن پاین سال مهد کودکتون تمو م شد... به تمام معنی درخشیدی...شعراتو همشو بلند بلند خوندی و خوشبختانه هیچ استرس  و نگرانی ای روی سن نداشتی..نازنینم نمیدونی چقدر دیدن رشد و تکاملت لذت بخشه... همینوطری که شعراتو میخوندی من فیلم میگرفتمو و ذکر میگفتم و حسابی از خدا تشکر میکردم که سالم و شد هستی.. عکساش جشنتو در اولین فرصت میزارم عاشششقتم پسر یه کم مرد شده من...
23 خرداد 1396

محمدرضای بزرگ من...

یکی از بی نظیر ترین جملاتی که این چند روز گفتی را میخام برات بنویسم... نشسته بودی داشتی به پاهات ور میرفتی..بعد یه هو گفتی مامان ایشالا من بزرگ بشم...مرد بشم از اینا در میارم(بعد موهای رو شونه بابایی رو نشونم دادی)....بعد گفتی تازه الان یه کم مرد شدم پاهام یه کم از اینا داره... الهی قربون بزرگ شدنت بشم....که چقد معصومانه داری بزرگ میشی... باز یه روز دیگه گفتی مامان ایشالا من بزرگ شدم..محمدرضای بزرگ بشم بعد دیگه تو خیابون راه میرم..تو پیاده رو راه نمیرم!!! فدای فکرای محمدرضاییت بشم...که بی نظیره..مثل برق چشمات..مثل "چرا" گفتنای  خاصت...مثل نگاه معصوم و شیطونت... قربونت بشم ایشالا ایشالا سالم و شاد بزرگ بشی.......
30 ارديبهشت 1396

محمدرضای بزرگ من...

محمدرضا ی ناز من این روزا خیلی کم وقت میکنم برات بنویسم.. فقط مهم ترین اتفاق این روزهای ما بزرگ شدن جالب و ناباورانه شماست...که خودشو تو کلمات و جملات عجیب و بزرگونه نشون میده نازنینم  شاد بودن و خنده هات و هیجانات فوق العادع زیادت بنزین زندگیمون شده... برق چشمات وقتی میخای یه اتفاق جالبو تعریف کنی مهم ترین دلیل دلتنگی خونه شده... مامانی مامانی گفتن های بی نهایتت کلا موسیقی خونمون شده پسر سه سال و نیمه من گاهی اندازه یه پسر 6 ساله برام قلدری میکنی...و البته هنوز هم معصوم و بی گناه...حتی وقتی به ظن خودت داد میکشی و اعتراض میکنی... کاش همه ادم بزرگ ها حواسشون به این معصومیتت باشه... دوستت دارم تا بی نهایت ...
24 ارديبهشت 1396

محمدرضای نازنینم....

پسر قهرمان من داری چهارمین بهار زندگیتو تجربه میکنی..و روز به روز بزرگ تر و جالب تر و با مزه تر میشی.. برای خودت کتاب میخونی..نقاشی میکشی..حرف میزنی...هیجاناتتو نشون میدی..و همچنان گاهی بدلیل خستگی هاتو گریه مینی.. نازنینم اروم اروم بزرگ شو و خیلی بخند..خنده های تو مهر تایید خوشبختی ماست...پس همیشه بخند...بلند..بلند
23 فروردين 1396

محمدرضای نازنینم

چند وقت بود مدام میگفتی من میخوام آموزش بدم...مصی جون میخاد به من پلوژه بده...خلاصه از اشتیاق شما مصی جون به شما پروژه کشک را داد...ظهر که میخاستی بخوابی فقط با عشق درست کردن کاردستی و پروژه زود بیدار شدی... اینکه توانمند شدی و اشکال مختلف را با قیچی میبری واقعا قابل ستایشه...خدارو شکر میکنم.... بعد کهکاردستی مون با کمک های  خیلی زیاد بابا جون تموم شد میگم خب پسرم حالا بیا یه کم به من اموزش بده...میگی میریم از گاو گنده شیر میدوشیم...میزاربمرو گاز تا بجوشه...قل قل کنه...بعد میریزیم تو کیسه تا آبش دربیاد...بعد گردالی گردالی میکنیم...میخوریم قوی میشیم... واقعاهمه این پروسه را یاد گرفته بو دی...انگار از قبل تو مهد بهتون یاد داده بودن....
7 اسفند 1395