محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

فرشته مهربون من...

محمدرضای نازنینم الان که دارم برات مینویسم  شما دو دست کوچیکتو زیر صورتت گذاشتی و ناز مثل فرشته های مهربون خوابیدی.ساعت 12وتیم شب 13بهمن1395 و من مثل همیشه دارم به تو و معصومیت هات و آینده ات فکرمیکنم....و هر بار هر شب هر صبح که روی ماهتو میبینم از خدا میخام  عاقبت بخیرت کنه.... محمدرضا الان که با همم تنها خوابیدیم  مثل خیلی از ثانیه های سخت و آسونی که با هم تنها بودیم به این فکر میکنم که یرای شاد بودنت چکارا باید کنم.  ... محدرضا چقدر خوبه که هستی.. و هستی تو دلیل خنده ها وعاشق شدن های منه...و دلیل عمیق ترین دردهایی که بعد وجودتو تجربه میکنم.. انگار وجود تو  زندگی روواقعی تر جلوه میده... محمدرضا واقعا وقتی...
14 بهمن 1395

محمدرضای عزیزم

نازنینم خیلی دوستت دارم مخصوصا که این روزها شما خیلی از این عبارت استفاده میکنی و یهویی میگی مامان من خیلی دوتت دارم... مامان عاققتم.. مامان نفت منی..نفس منی محمدرضا من خیلی دوستت دارم...این د.وستت درام هیچ حد و مرزی نداره   و به همون میزان نگرانی هام..نیز محمدرضا مهم ترین چیزی که میخوام داشته باشی آرامشه...میخام آروووم  و بی اضطراب بزرگ بشی...میخام آرووم و بی اضطراب بزرگت کنم..چقدر سخته این کار کمکم کن...هم خودت..و هم به فرشته های مهربونی که همیشه مراقبت هستند بگو کمک کنن... دوستت دارم...پسر  سه سال و سه ماهه من
12 دی 1395

جشن مهدکودک پسر نو باوه من...

پسر نازنینم دیروز شما جشن یلدا داشتید...نمیدونی چقد ذوق زده بودم..و چقدر هیجان داشتم ببینم گل پسرم چکار میکنه تو این جشن..این اولین جشن شما بود که شما قرار بود شعر بخونی و بلند بلند با صدای ریز و پسرونه ات هنرنمایی کنی.. از صبح کلی برنامه ریختم که تا ساعت 4 خسته نباشی و خواب ظهرتو زده باشی..خلاصه با یه عالمه استرس ..که الان که فک میکنم خنده ام میگیره...آخه استرس برا چی؟؟؟ محمدرضای عزیزم  معرکه بودی..به تمام معنی...معرکه بودی..کلی ازت فیلم و عکس گرفتم..باورم نمیشد پسر کوچولوی من که روز اول با گریه راهی مهد شد و نمی تونست از من جدا بشه حالا  رفته روی سن..و داره مستقل از من شعر میخونه..اونم بلند بلند...تا به قول خودش جایزه اش بز...
30 آذر 1395