محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

بالاخره دیدمت

نفس مامان دیروز رفتم سونو گرافی برای بررسی شما گل من ماشالا اینقدر ورجه وورجه میکردی که خانم دکتر نمی تونست ازت عکس بگیره..نمی دونی چقدر دیدنت برام خاص بود..هیچ کلمه ای نمیتونه حس اون موقع منو برسونه..تو دل من داشتی تکون میخوردی دست و پاهاتو بالا و پایین میاوردی بدون اینکه من چیزی را حس کنم... صدای قلبت مثل دویدن یه گله اسب بود..تند تند میزدی...اینقدر محوت شده بودیم با خانم دکتر که کار اصلیمون یادمون رفت...خداروشکر همه چیزت سالم بود.دکتر گفت تاریخ رشدت هم خیلی استانداره.... نفس من ...با من نفس بکش..با من شاد باش...با من بخواب و آروم بگیر.. قول بده نی نی خوبی باشی...تو دلم رشد کن و بزرگ شو
19 اسفند 1391

ني ني گولوي 13 هفته اي من

نفس مامان امروز شما سه ماهت بسلامتي تموم شد.خيلي برا سلامتيت دعا ميکنم.سه ماه دوم وجودت مبارک باشه تو اين سه ماه بابايي خيلي بهم کمک کرد.تو اين سه ماه حسابي بابايي اشپزي کرد و من حسابي غر زدم. البته قبلش به بابايي گفتم که غر هامو جدي نگيره بخاطر وجو ناز تو يه که از همه غذاها بدم مياد!!!! خداييش دوران سختي را گذورندم.امروز يه کم حالم بهتر شده..ولي همون بساط هميشگي را از نماز صبح داشتيم.راستي شما الان 7 سانتي متري شدي و 30گرم وزن داري گوگولي دوستت دارم نفس مامان تو دلم شاد باش.
14 اسفند 1391

روزهای سخت و شیرین

گل زندگی من...میدونم تو دل منی و خبر داری مامانی چه جوری داره این ثانیه ها رو میگذرونه.... هفته پیش خیلی ترسیدم از اینک از دستت بدم...یه هفته مطلق استراحت کردم..تا جون بگیری تو دلم...رفتم سونو...صدای قلبتو کمتر از یک ثانیه شنیدم...کلی گریه کردم از استرس و خوشحالی  که قلب کوچیکت تشکیل شده...خودتو هنوز ندیدم...هرچند الان اندازه یه لوبیا باید باشی! نفس مامان...این روزا اگه برات کمتر می نویسم...بخاطر اینه که نمی خوام حال بدمو ثبت کنم...حسابی مامانی را ریختی بهم...بابایی کلی از دستت ناراحت شده تو این یه هفته...ولی میگه ماشالا چه قوی هستی که مامانی را انداختی زمین!! تو این روزا مامان پری مهربون هرروز میاد و ازم مواقبت میکنه....از من و ا...
16 بهمن 1391

ني ني 7 هفته اي من

ني ني کوچولوي من شما الان 7 هفته و دوروزه که تو دل ماماني..البته اين تاريخ سن دقيق شما نيست ها روزاي با تو بودنمو هر روز ميشمرم...هرچند حالم اينقدر بده که دوست دارم زود بگذره ...بيشتر از همه دوست دارم زودي ببينمت..راستشو بخواي هنوزم در وجودت ..در اين معجزه خدا يه کم شک دارم..که البته بخاطر استرس شماست گل من... بابايي خيلي مواظبمه...بابايي شما خيلي مهربونه....ديگه به من ميگه ماماني...بعدش باز ميگه يعني واقعا مامان شدي؟؟؟؟؟؟؟؟ طفلي هنوز درگيره..ولي همش حواسش هست که مراقب من و شما باشه.... نفس مامان تروخدا محکم تو دلم بچسب و رشد کن
3 بهمن 1391

علايم مامان شدن من

نفس ماماني...ديگه کم کم داري خودتو با علايمت نشون ميدي ها....ماماني خواب آلوده شده...بي حوصله است...صبحا حال تهوع داره بدجوووووووووور... هر وقت باورم نميشه که مامان شدم با اين علايم خيالم راحت ميشه...هر وقت حالم بد ميشه تا به بودن تو فک ميکنم حالم خوب ميشه...کاشکي اين دوهفته زود بگذره تا ماماني صداي قلبتو بشنوه و خيالش راحت بشه.... بهترينم ماماني را اذيت نکني ها...قول بده ني ني خوبي باشي تو دلم.... براي تو نفس ميکشم...عزيزترينم
2 بهمن 1391

پس انداز نی نی کوچولوی من

نی نی ناز من امروز با بابایی اولین بار بردیمت رستوران البته شما تو دل من هستی .و به واسطه وجود شما من شدیدا هوس جوجه کرده بودم...خیلی مزه داد..تا از غذای بابایی هم خوردم..کلی کیف کردم...عکس هم گرفتم برای یادگاری هروقت یاد گرفتم چطوری اینجا عکس بزارم همشو واست میزارم.... بعدش رفتیم برات یه قلک سفالی بزرگ خریدیم..تا از همین امروز برات پس انداز کنیم...از قلکت هم عکس گرفتم گل من... بابایی اولین پولشو انداخت کلی هم برای سلامتیت دعا کردیم و صلوات فرستادیم...یه سالت که شد انشالا قلک را با هم میشکنیم..اگه دختر بودی که میریم برای دخملی خودم طلا میخریم..خخخخ به سبک قدما اگه پسملی بودی نمیدونم همونجا برات تصمیم میگیریم...شاید برات ماشین شارژی گرف...
29 دی 1391

ني ني 6 هفته اي من

نفس مامان..ديروز رفتم دکتر با يه جعبه شيريني...از بس که از بودن تو توي دلم خوشحالم ميخوام شيرين کنم همه جارو.. دکتر با کلي حساب کتاب گفت من 6 ماهم شده حالا شما هم ني ني من فک کنم 4 ماهت شده...انشالا کم کم داره قلبت شروع به تپيدن ميکنه...ميدونستي من با تپش قلب تو جون ميگيرم...ميدوني قلبم تا اون روزي که قلبت تشکيل بشه داره تند تند ميزنه...نفس مامان ميدونستي الان خونم با تو جريان پيدا کرده... بابايي کلي خوشحاله...ديگه داره کم کم باورش ميشه تو هستي...ولي از من قول گرفته که يادم نره اول زن اونم...خخخ حالا به دنيا که بياي مي فهمي اين حرف بابايي يعني چي..کلا بابايي شما عجيب غريبه فکراش... انشالا اگه خداي بزرگ بخواد آخر اين ماه ميرم سونو تا ...
26 دی 1391