محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

پسر ناز من...

محمد رضاي عزيزم از وقتي شما بدنيا اومدي....با تموم شدن هر ماه از پاييز و زمستون خوشحال ميشم ....راستشو بخواي ديگه از پاييز و زمستون لذت نميبرم...هميشه بايد مواظب سرما وگرماي وجود شما باشم.... اين چند روز دو تايي درگير آنفلونزا بوديم...و خوب همديگرو درک ميکرديم....تب و استخوان درد و فيش و فيش و..خلاصه... از همه بدتر بي حالي و بيحوصلگي شما تو اين روزا اذيتم ميکنه... باورت ميشه وقتي که ماشالا از زمين و زمان ميري بالا و مدام مامان مامان ميکني ..ميگم مامان جون فقط يه دقيقه بزار به حال خودم باشم...ولي وقتي مريض ميشي و خيلي آرووم و مظلوم ميشي و مدام سرتو ميزاري روي پام و ميگي لا لا ...ميگم مامان جون تروخدا پاشو سرحال باش و هرچي دلت ميخواد ...
3 دی 1394

قشنگ ترين آهنگ زندگي من....

ميدوني دلنشين ترين موسيقي زندگي اين روزهاي من چيه؟ وقتي ظهرا با هم ميرسيم خونه و تو ميخواهي تمام صبح نبودن منو يه جا جبراي کني و من هم ميخوام ناهار بزارم و لباساتو درآرمو و مراسم ديييش کردن شما رو اجرا کنيم و ميام سرتو گرم کنم..بعد با هم شروع  ميکنيم به آواز خوندن..اولشو من ميخونم که چرخ و فلک لالايي کرده....بقيه شو تا نيم ساعت شما ميخوني....در ادامه شعر من ميخوني...اقا بق قط کرده..لالايي ترده...(اقا برق قطع کرده لالايي کرده)....ناتايون لالايي ترده...(کاميون لالايي کرده)...ابوتوس(اتوبوس)لالايي ترده.... پيشي ميو لالايي ترده... ني ني کوکولو (کوچولو)لالايي ترده... بي نظيرترين قصه زندگي من ...قصه آقا بزيه...که ميري کتابشو مياري ...
7 آذر 1394

محمدرضا من دلتنگت ميشم

درسته وقتي ميرسم خونه تا خود لحظه اي که شب ميخوابي درگيرم و حسابي ازم انرژي ميگيري.. درسته اين يه هفته نميدونم چرا ولي کلا از دنده چپ پا ميشي.... درسته صداي بنفشت مثل دلر ميره تو مغزم و موج انفجار  ميدي... درسته وقتي ميگم دوستت دارم فقط لبخند ميزني  و کاري نمکيني... اما واقعا صبح ها که ازت دورم با ديدن عکسات دلتنگت ميشم... خدا کنه اين دوران بسلامتي زود بگذره عاشقتم...
20 آبان 1394

پسر باهوش من...

محمدرضاي عزيزم روز عاشورا  با هم رفتيم هيئت ..خيلي زيبا و با شکوه بود...نزديک حرم رفتيم... تو هم خيلي استقبال کردي...تو راه داشتم اسامي امامان را برات ميگفتم ديدم داري تکرار ميکني...بعد  شروع کرديم با هم ديگه اسم اماما رو گفتن من ميگم امام اول تو ميگي علي... امام دوم ميگي حدن=حسن امام سوم حدين=حسين امام چهارم دداد=سجاد(دداد را با تشديد ميگي) امام پنجم ...باقر... امام ششم به بعد را ميگي دداد و من ميگم صادق..ميگي نه ..دداد عاشق اين يادگيري سريعتم... دست چپ و راستت را هم ياد گرفتي...و البته اين آموزش بابايي بوده ...که خيلي ذوق ميکنه ميگي بابا مهدي آب بده..ولي بابا که پاميشه ميگي نه ..مامان مهدي آب بده!!بع...
10 آبان 1394

محمد رضاي عزيزم....

نازنينم منو ببخش..فقط  ميخوام منو بخاطر خستگي هام و طاقت بچگي هاي تو رو نداشتن  ببخش... پسرم تو بيشتر از توان من  هستي...لطف نعمت وجود تو بيشتر از قدر شناسي منه گاهي... عزيزترينم....با معصوميتت منو ببخش.... دوستت دارم  بي نظيرترينم.. اين روزا که با موفقيت داري پروژه از پوشک گرفتن را ميگذروني...با بابايي خيلي خوشحاليم از بزرگ شدنت... ولي الان خيلي عذاب وجدان دارم ...خيلييييي دوستت دارم
3 آبان 1394

محمد رضاي من بزرگ شده..آقا شده

نازنين ترينم  اين روزا پروژه بزرگ از پوشک گرفتن را داريم با شما تمرين ميکنيم... برخلاف تصور من و بابايي در اين مورد فوق العاده بودي..دقيقا مثل از شير گرفتن ناباورانه همکاري کردي و ما مثل قبل از تصوراتمون شرمنده شديم.... عزيز دلم خدا به ماماني خير دنيا و آخرت بده که جرات به خرج داد و اين پروژه را شروع کرد....و ما هم ناچرا ادامه داديم ولي الان خيلي خوشحاليم ...از اينکه به بزرگ شدنت نگاه ميکنيم... بي نظيرترين من...اين روزا شيرين زبون شدي و مثل طوطي حرف هاي ما رو تکرار ميکني البته به زبان خاص خودت که فقطط من ميفهمم... ميگي آگوگه بزرگ...دو روز فکر کردم که فهميدم منظورت هليکوپتر بزرگ هست!!! جقيل بزرگ= جرثقيل بزرگ ابوتوس=اتوب...
28 مهر 1394

نگراني هاي من...

محمد رضاي دلبند من...اين روزا هرجا ميرم و حتي زمان هايي که بلند ميخندم...فقط يه چيزي تو ذهنمه ...و اونم اينه کههرچه زودتر بتوني شير  و بستني بخوري.... يه نگراني بدي هر ثانيه تو دلمه...طوري که تو شاد ترين زمان ها يه دفعه غمگينم ميکنه.... عزيزترينم هيچ چيزي جايگزين سلامتي تو نيست برام ...هيچ چيزي آرامش بخش تر از از خنده ها و بازي هاي تو نيست برام... فداي تک تک  سلول هات بشم...عاشقتم وقتي موتور و ماشن وتفنگتو بغل ميکني و براي خودت لالايي ميخوني و بعد از چند دقيقه ميخوابي....بعد من دستاي کوچولوتو آروووم از روي اسباب بازي هات بر ميدارم تا بتونم ازت جداشون کنم.... عاشقتم وقتي تمام کلمات منو تکرار ميکني و با ذوق صدا ميزني ماما...
13 مهر 1394