پسر ناز من...
محمد رضاي عزيزم از وقتي شما بدنيا اومدي....با تموم شدن هر ماه از پاييز و زمستون خوشحال ميشم ....راستشو بخواي ديگه از پاييز و زمستون لذت نميبرم...هميشه بايد مواظب سرما وگرماي وجود شما باشم.... اين چند روز دو تايي درگير آنفلونزا بوديم...و خوب همديگرو درک ميکرديم....تب و استخوان درد و فيش و فيش و..خلاصه... از همه بدتر بي حالي و بيحوصلگي شما تو اين روزا اذيتم ميکنه... باورت ميشه وقتي که ماشالا از زمين و زمان ميري بالا و مدام مامان مامان ميکني ..ميگم مامان جون فقط يه دقيقه بزار به حال خودم باشم...ولي وقتي مريض ميشي و خيلي آرووم و مظلوم ميشي و مدام سرتو ميزاري روي پام و ميگي لا لا ...ميگم مامان جون تروخدا پاشو سرحال باش و هرچي دلت ميخواد ...
نویسنده :
mamani
10:04


