محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

پسرک خوردني من...

1394/11/5 8:05
نویسنده : mamani
164 بازدید
اشتراک گذاری

محمدرضاي نازنينم  روزهاي بزرگ شدنت سخت و شيرين داره ميگذره و ما همچنان در نقش مادري و پدري خودمون ترديد داريم..البته بابايي را نميدونم !

اين روزها مثل ضبط صوت عمل ميکني و هر کلمه با هر لحني بشنوي درجا همونو تکرار ميکني...خدانکنه حرف بدي بشنوي...مثل دوربين فيلم برداري از جزييات زندگيمون فيلم ميگيري و همون فيلمارو تو بازي هات به خودمون برميگردوني...چند رز پيش ديدم دو تا مسواکتو  برداشتي  اومدي ميگي مامان بابا...بعد من ميگم کدوم مامانه مسواک صورتي را نشونم ميدي...کدوم باباست؟آبي را نشونم ميدي...ميگم چکار ميکنن..ميگي بغل کردن بوس کردن!!!!

يا خدا....باز ديشب دوتا جعبه رژ لب برداشتي ميگي مامان بابا..بغل کردن...بوس کردن!!!

 وقتي ميبينم اينقدر همه چيز زندگيمون روي روانت اثر داره استرس ميگيرم  و بخاطر خيلي اتفاقاي بد قبلي تاسف ميخورم...کاش همه چيز زندگيمونو ميشد کنترل کرد...يا استانداردش کرد...يا لااقل حواسمون به هر چيزي که روي روانت اثر ميگذاره ميشد باشه...

پسرک معصوم من..وقتي ميبينم بعضي شبا بدخواب ميشي و اعتراض ميکني....اشکام سرازير ميشه و مستاصل ميشم از اين همه تغييري که بايد با وجود تو داده ميشد  و نشد!

ميدونم که اين توانايي را دارم که از تمام وجودم بگذرم بخاطر شادي تو....گاهي واقعا حتي وجودخودم...نيازهام...و قبل خودم يادم ميره...که البته ميدونم اين سمه براي يه مادر..ولي انگار شادي وجود تو منوط به فراموشي منه!!قول ميدم همه چي هر چيزي که ميتونه ناراحتم کنه..عصبانيم کنه...دلتنگم کنه...را فراموش کنم....ميدونم که خيلي سخته که زن باشي ولي خودتو مجبور کني که نباشي...اما بهترين تصميم اين روزهام اينه که فقط مادر باشم...تنهاي تنها....

اينطوري هيچ چيزي نميتونه ناراحتم کنه...

پسر باهوش من...ميدونم که تمام نوشته هامو نخونده ميفهمي...

عاشقتم...و تا بي نهايت کنارت ميمونم....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)