عذاب وجدان هاي من....
پسر نازنينم تقريبا دو هفته ديگه شما دو ساله ميشي...و من همچنان ناباورانه بزرگ شدنت را شاهدم....
باور من هنوزم اولين لحظه اطلاع از بارداري را مرور ميکنم و ميگم چطوراين معجزه اتفاق افتاد...
اين روزا همش درگير فکر چطوري از شير گرفتن شما ستم که با کمترين ناراحتي شما همراه باشه
از يه طرف دوست دارم سريع از اين رژيم آلرژي خلاص بشم و يه عالمه خوراکي هاي خوشمزه که اين ودو سال حسرتشو کشيدم بخورم..از رطف ديگه وابستگي شما به مي مي ها و اينکه تمام دنياي بچه گانت با مي مي ها شکل گرفته بهم عذاب وجدان ميده...البته ديگه واقعا بيشتر از حد خودت هم شير خوردي...جالبه هنوز هم چنان شير ميخوري و چنان با اشتياق مياتي براي مي مي که انگار دفعه اول که با ها آشنا شدي!!
عزيزترينم منو بخاط عصبانيت هام که گاهي خارج از کنترلم ميشه...بخاطر اخم هام که بخاطر جبغ هاي بنفشت بهت ميکنم...ببخش..ميدونم هيچ وقت نميتوني حس مادرانه منو درک کني...چون خدا هيچوقت نعمت مادرشدنو بهت نميده..ولي نميدوني چقدر وقتي ميبينم از يه چيزي عصباني هستي..برات غصه ميخورم
نميدوني چقدر با بيدار شدنات در شب اذيت ميشم و غصه ميخورم که نارحتي توخواب..نميدوني وقتي بشقاب غذاتو کامل ميخوري چقدر خوشحال ميشم و انگار تمام دنيا را بهم دادن...
پسرک معصوم من گاهي واقعا از دست خودم عصباني ميشم که نميتون آروووم و شاد باهات باشم و هربار عذاب وجدان ميگيرم که چرا معصوميت ت را فراموش کردم...اما واقعا مادر بودن سخته....
سخته که صبحا طوري بلندت کنم که بيدار نشي....طوري بزارمت رو پاي ماماني که اذيت نشي...سخته ظهرا با يه عامه خستگي برسم خونه و با جيغ هاي بنفشت ازم استقبال کني...سخته وقتي از سرکار ميام هنوز لباسمو در نياورده..برات توضيح بدم الان ميام الان ميام....سخته هنوز از چشام از خواب باز نشده توضيح بدم باشه الان برات آب ميارم..الان مي مي ميدم...الان کنارت ميشينم...خيل يسخته...گاهي واقعا کم ميارم..مخصوصا زمانهايي که غذا تو کامل نميخوري
عزيزترينم ميخوام بدوني تو عزيزترين نعمت خدا هستي برام....و هميشه هر زمان و هر طور باشي عاشقتم....


عذاب وجدان هاي من.... 
