محمدرضاي شيرين من
ديشب يه کار بامزه کردي داشتي طبق معمول با کتابخونه ور ميرفتي...بعبارتي کتابا را ميرزي زمين و با خودت و با کلمات خودت مثلا کتاب ميخوني(حتما عکسشو ميزارم)
بعد يه دفعه ديدي بابايي لباس پوشيده شما ايستادي دوتا برگه هم توي دوتادستاي نازت بود تا بابايي اومد بوست کنه شما برگه را انداختي و پريدي تو بغل بابايي
بابايي کلي ذوق مرد و تا آخر شب اين رفتارتو تعريف ميکرد..عاشق شريني هاتم پسر نازم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


محمدرضاي شيرين من
