محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

فرشته نازنين من

پسرم بي شک جهان را به عشق کسي آفريدند.... من آفريده ام از عشق جهاني براي تو.... اي مهربانترين مخلوق عالم.... در زمين آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميکنم......
26 تير 1393

محمد رضای 10ماهه من

محمد رضاي عزيزم...ناز مامان وبابا امروز شما مشاشالا ده ماهت تموم شد....خدارو شکر داري قد ميکشي بزرگ ميشي...حرفاي بانمک ميزني که فقط من و بابايي مي فهميم...و مهم تر ازهمه شيطوني هاي  جالبي داري که هر روز جديدتر  ميشه ديروز براي اولين بار باي باي کردي با من...تا بابايي لباس ميپوشه..«ا هم ميري بغلش و با من باي باي ميکني...بعد با بابايي ميريد بيرون و ميگرديد...منم تو خونه برات غذاي خوشمزه ميپزم...که البته با هزار سختي به خورد شما ميدم!!!! متاسفانه اين ماه خيلي مريض شدي....که احتمالا از دندون و گرماي هوا باشه...منم حسابي برات غصه خوردم دو تا قدم را ميري بعد تلق ميفتي...خودتم از اين کار حسابي ذوق ميکني... پسر نازم وقتي ...
24 تير 1393

پسر 9 ماهه من

محمد رضاي گلم الان شما 9 ماه و 7 روزت شده ماشالا شيطوني شدي براي خودت...يکي  از با نمک تين کارايي که انجام ميدي اينه از ديوار يا هر ارتفاع بلندي ميگيري و قد بلندي ميکنه بعد با فشار و زور فراوووووون در حدي که قرمز بشي يه پاتو ميگيري بالا ..که تلاش کني بري بالا... من نميدونم از اين بالاها چي ميخواي...ولي سرخ شدنت  وتلاش خيلي زيادت که خودتو برسوني بالا خيلي  جالبه جالبه که اصلا محاله با اين قد تو بتوني بري روي اپن ولي همچنان تلاش ميکني...فداي پشتکارت بشم... بعد نهايتا که نميتوني بري بالا و با اين واقعيت مواجه ميشي که شما هنوز 9 ماهته...غر ميزني و مياي بغل من و از ميري بالا... من خيلي موقع ها ميشم صخره و شما با من صخهر...
31 خرداد 1393

ثانيه هاي قشنگ...

يکي از قشنگ ترين ثانيه هايي که هرشب تجربه ميکنم زمانيه که تو رو پاهام خوابيدي(البته با کلي تلاش و نذر و نياز) بعد که وارد خواب عميق ميشي با بابايي دو طرف تشک کوچولوتو ميگيريم و منتقلت ميکنيم به اتاق خواب و روي تخت ميزاريمت... تو اين مسير که ميبريمت من و بابايي بهت نگاه ميکنيم ..هر شب بابايي ميگخ پسرم بزرگ شده ها...جالبه هر شب براش بزرگ ميشي... بعد من ميخندم  و  به صورت نازت نگاه ميکنم که چقدر معصوم  و بانمکه.....يه کم قربون صدقت ميرم ..تو دلم هزار باره از خدا ميخوام که حافظت باشه.... قراره از اين صحنه يه بار فيلم بگيريم...آخه خيلي خاطره انگيزه.... محمدرضاي  من  وقتي ظهرا با خستگي وصف ناپذير ميام خونه.....
13 خرداد 1393

محمد رضاي 8 ماهه من

امروز که دارم برات مينويسم شما ماشالا 8 ماه و پنج روزت شده.... تو اين مدت اينقدر درگير شما بودم که وقت و انرزي نوشتن نداشتم...الان هم سرکارم که مينويسم..وگرنه شما اينقدر ميومدي رو دست وپاي من که نميزاشتي بنويسم پسر ناز من اين 8 ماه نميگم که زود گذشت..اما باروم نميشه که اينقدر زود بزرگ شدي..اينقدر که الان با خنده ها و گريه هات منو بابايي را کنترل ميکني..ماشالا خيلي باهوشي...باورم نميشه اينقدر بفهمي!!!! من و بابايي حسابي تو اين دوران بي تجربه بازي درآورديم...هنوزم با اينکه کامل ظهر و شب ميخوابي ..اما بازم 5تا صلوات نذر ميکنم  که بخوابي..بدجور منو از خوابيدنت ترسوندي ها... بزار کاراي جالبتو بگم...تو 8 ماهگي ميگفتي ماما...منم دل...
28 ارديبهشت 1393

پسر گلم الان دیگه تو بغلمی

الان که دارم برات مینویسم شما 12 روزه که از دل من اومدی بیرون و ارد این دنیای قشنگ شدی... الان شیرتو خوردی و خوابیدی..منمم از فرصت استفاده کردمو و برات مینویسم شنبه هفته قبل دو روز مونده به تولد امام رضا رفتم دکتر که دیگه سزارینم کنه...دیگه واقعا استرس گرفته بودم که نکنه برای عسل من مشکلی پیش بیاد...اما دکترم قبول نکرد...ولی از اونجایی که امام رضا خیلی دوستمون داره همون موقع دکتر بعد معاینه گفت بر و بیمارستان که تا شب نی نی بدنیا میاد... باورم نمیشد..که اینقدر نزدیک شده دیدنت...دردی نداشتم...فوق العاده هیجان زده بودم..وقتی به باباییی گفتم که بریم بیمارستان از شدت شوق بغلم کرد و یه عالمه بوسید و بدون هیچ فکری از مطب رفتیم بیمارستان...وس...
3 مهر 1392

پسر 39 هفته ای من

آقا محمدمون  امروز بسلامتی 39 هفته ات تموم شد. فعلا که هیچ علامتی برای تولدت ندارم دوست دارم زودی رددام شروع بشه تا بالاخره ببینمت این روزا خیلی تند تند نگرانت میشم  و هر چند ساعت یه بار ازت میخوام یه تکونی بخوری تا از از سلامتت مطمئن بشم... بابایی هم خیلی دلش برات تنگ میشه و بی قراره دیدنته محمد همین یه هفته را هم خوب و سالم تو دل مامانی باش البته اگه زودتر هم اومدی قدمتت رو چشم... نمیدونم بعداز اینکه از دلم بیای بیرون چه حسی پیدا میکنم...تمام شب و روزام تمام این نه ماه با تو گذشته نمیدونم بعدش چقدر دلتنگت میشم..ولی میدونم خیلی دوست دارم ببینم این ووروجکی تو دلم ویراژ میره چه شکلیه..خیلی دلم میخواد چشاتو ببینم..دستاتو نا...
17 شهريور 1392

سلام گلدون زندگي من

محمد حسام من شما امروز فردا ديگه بسلامتي 34 هفته ات هم تموم ميشه.هفته قبل رفتم سونوگرافي تا ببينم پسر گلم در چه وضعيتيه ماشالا 2200 کيلو وزن داشتي...دکتر دست و و پاها و صورت نازنو نشونم ميداد و من فقط خدارو شکر ميکردم که همه چيزت نرماله....چقدر ديدنت دلتنگ ميکنه....اينقدر که خيلي موقعا بيخيال زايمان طبيعي ميشم و ميگم زودتر ببينمت... پسر گلم ديروز حرکات خيلي جالبي داشتي ..شکممو يه طرفه کرده بودي...با بابايي کلي خنديديم و ازت فيلم گرفتيم...به ضربات انگشت واکنش نشون ميدي و من عاشق اين واکنش هاتم... بعضي وقتا اينقدر کش و قوس ميدي خودتو که هرلحظه احساس ميکنم الان پهلوهامو سوراخ ميکني..ماشالا زورت هم خيلي زياده...ضربه هات واقعا درد داره...و ...
12 مرداد 1392

پسمل 30هفته اي من

محمد حسام مامان امروز بسلامتي 30هفتگيت تموم شد..خداروشکر اين 30هفته بسلامتي گذشت و تو دل مامان شما همچنان ويراژ ميري...خداروشکر که ميتونم باهات نفس بکشم..خدارو شکر با حرکاتت جون ميگيرم و کلي ميخندم حرکاتت خيلي جالب شده..اگه نخوام هم خندم ميگيره..اينقدر ول ميخوري تو پهلوهام که بالاخره مجبورم ميکني تغيير وضعيت بدم.. فداي احساساتت بشم که وقتي يه کم خسته ام تو هم زياد جولان نميدي.... محمد حسام من..من کلي اين هفته خون دادم و آزمايش  ..و دکتر و...قول بده پسر خوبي باشي و وخوب رشد کني...اين هفته مشغول خونه عوض کردنيم گل من...از اين خونه حتما برات عکس ميگيرم آخه تو ..تو اين خونه شکل گرفتي... پسر گل مامان و بابا هردو حسابي نگرانتيم و تمام...
16 تير 1392