محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

قهرمان 21 ماه و سه روزه من

محمدرضاي بي نظير من...هرچه بزرگ تر ميشي منم عاشق تر ميشم..انگار هرچه بزرگ تر ميشي و ميتوني احساسات و حرفاي دنياي کوچيکتو  به ما بفهموني ...بيشتر ميفهمم که چقدر دوسسسستت دارم انگار هر روز دوباره مامان ميشم..انگار با هربار مامان گفتنت جون ميگيريم... محمد رضاي با مزه من هرچي بزرگتر ميشي کارهاي پسرانت بيشتر و بيشتر ميشه و من تازه ميفهمم که چقدر پسر بودنتو دوست دارم....چون هميشه تصورم از بچه يه دختر ناز نازي که موهاشو شونه ميکنم و باهاش خاله باز ي ميکنم بوده..و حالا يه پسر بچه کوچولوي شيطون دارم که با ماشينش پرش ميزنه مياد تو اآشپزخونه...يا دور خودش ميچرخه  و يه دفعه خودشو ميندازه روي زمين...يا وقتي  از سر کار ميام بجاي ...
28 خرداد 1394

لحظات ناب

قهرمان زندگي من ميدوني يکي از ناب ترين لحظات جديدت اينه که تا يه کار جالب و جديدانجام ميدي با ذوق ميگي مامان..ماماني..مامان...و تا من نگاه نکنم و نگم آفرين پشت سر هم صدام ميزني....وقتي که نگات ميکنم چنان نگاه غرور آميزي ميکني که انگار قله اورست را فتح کردي...عاشق اين کارت هستم و هربار ياد اين پيامک گوشيم  ميفتم...که مهم نيست در چه سني باشم هرزمان چيز جديد ياد ميگيرم دلمميخواد فرياد بزنم: مامان بيا نگاه کن!   عاشق مامان مامان گفتنتم...فقط توروخدا از اون صداهاي بنفش  نداشته باش...ه ه ه
11 خرداد 1394

ميدوني بهترين روزهاي زندگيمون کدومه؟

محمدرضاي عزيزم ديروز که سرما خورده بودي و تب داشتي و شب قبلش که تا صبح روي سرت بيدار بودم و ذکر ميگفتم  به اين فکر ميکردم که بهترين روزهاي زندگيمون همين روزهاييه که من  با استرس بيدار شدن شما آروم آروم لباس تنت مکينم بغلت ميکنم و ميبرمت خونه ماماني...در طول مسير کوتاه صلوات ميفرستم که شما راحت لالا کني و بيدارنشي....بعد سوار سرويس ميشم و ميرم سرکار...تا ساعت 12 و ربع که حسابي خسته شدم  ...بعد که ساعت به 12 ميرسه انگار دوباره روزمن شروع ميشه با عجله وسايلمو برميدارم و با سرعت نور ميام دنبال شما...تشنه تشنه ميرسم خونه ماماني...شما هميشه منتظر من هستي..با ديدن من شروع ميکني به دويدن و شعر خندوانه را خوندن..اينقدر تند ميدوي که نمي...
30 ارديبهشت 1394

محمد رضاي 19 ماه و 27 روزه من

روزهاي بزرگ شدنت پشت سر هم ميگذره و من و بابايي هم چشم دوختيم به بزرگ شدن شما.... انصافا رشد و بزرگ شدنت...حرفاي جديد و کاراي تازه اي که ياد ميگري و با اشتياق انجام ميدي يکي از بي نظير ترين نعمت هاي خداست که من و بابايي داريم تجربه ميکنيم. محمد رضاي ناز من....از برکت وجود تو بالاخره ما خونه خريردم....اولين لونه عشقمون که تک تک آجرهاش با کار و تلاش من وبابايي شکل گرفته....هفته قبل کار سند خونه تموم شد...اصلا راحت نبود...شايد تو بزرگ بشي..و داشتن خونه اصلا چيز خاصي برات نباشه...دقيقا مثل خود ما که که از لحظه اي که چشم باز کرديم ...يه خونه خوشگل حياط دار ديديم و تا همين امروز هم فکر نميکرديم مامان و بابامون چکار کردند براي اين خونه....ولي...
20 ارديبهشت 1394

قهرمان 19 ماهه من

محمد رضاي عزيزم ما يه ماهه که وارد سال جديد شديم...امسال دومين سالي بود که زندگي سه نفرو رداريم تجربه ميکنيم... اين زندگي سه نفره خيلي خيلييييي متفاوته..با زندگي قبلي مون...تمام وجود من و بابايي با تو و نفس هات گره خورده تو سال جديد چندبار اومدم برات بنويسم اما اينقدر نگران دندوناي نازت بو.دم که ترجيح دادم نگراني هامو تونوشته هام حس نکني.... متاسفانه نميدونم چرا اما شما از يکسالگي راهي دندونپزشکي شدي...و فکر کنم رکورد کم سن و سال ترين متقاضي عصب کشي را شکستي...اچند روز ديگه وقت عصب کشي داريم ..و هرروز که نزديک تر ميشيم ..من از واکنش هاي قابل پيش بيني و غير قابل پيش بيني شما نگران تر ميشم.... خدا کنه بتوني اين درد را هم خوب تحمل ک...
1 ارديبهشت 1394

ثانيه هاي بي نظير....

پسرم ميدوني يکي از بي نظيرترين ثانيه هاي من و شما چيه؟ مياي دستمو ميگيري به بالش اشاره ميکني ...که من دراز بکشم ...بعد خودتو پرت ميکني  روي شکمم...مياي شير ميخوري....با دو چشم سياه و پر از شيطنت  زل ميزني تو چشاي من.... بعد من ميگم محمدرضا؟ تو  درحاليکه نميخواي مي مي ها از دهنت بياد  بيرون ميگي بله....من ميگم دوستت دارم...تو ميخندي...من ميگم عاشقتم...تو ميخندي...من ميگم ديوونتم...تو ميخندي.... دوباره شروع ميکني تند تند به شير خوردن....بعد که ميبيني من هنوز  به بزرگ شدنت نگاه ميکنم..با دوتا چشم سياه و پر از سوالت زل ميزني...من ميگم محمد رضا؟...تو در حاليکه نميخواي مي مي ها از دهنت بياد بيرون ميگي بله.......
26 اسفند 1393

عشق تو....

عشق چيز عجيبي نيست،حسي است مثل موقع هايي که صدايم ميکني :مامان   من ميگويم:جان مامان....و بهمين مقديسيست....تمام عشقم در تو خلاصه مي شود....قهرمانم
20 اسفند 1393

قهرمان 17 ماه و 23 روزه من

محمد رضاي نازنينم روزهاي بزرگ شدنت کي پس از ديگري داره ميگذره و حالا يه هفته مونده که شما يکسال و نيمه ات تموم بشه! يادمه  پارسال  با بابايي ميگفتيم کي بشه سال ديگه اين موقع که پسرمون خودش را بره و غذا بخوره و از همه مهم تر خودش بخوابه.. حالا همون سال ديگه است و شما 18 ماهت شده...خودت  راه ميري..راه که چي بگم راهپيمايي ميکني ماشالا....شبا زانوهاتو ماساژ ميدم که واسه راهپيمايي روز بعد  توان داشته باشند طفلي ها... غذا خوردنو خوابيدنتم که ماشالا..همچنان ميگم کي بشه سال بعد همين موقع که ببينم خودت با اشتها غذا ميخوري و ميخوابي...و مدام موقع خواب از سر و کول من بالا نميري!!!! اين هفته براي اولين بار در طول تاريخ يه...
17 اسفند 1393

قهرمان 16 ماه و 23روزه من

محمد رضاي نازنينم يکي از قشنگ ترين کارهايي  که اين روزها انجام ميدي بوس دادنت به منو بابا جونه بدو بدو مياي لباي کوچولوتو ميزاري رو لب هاي من ...و بعد از قربون صدقه رفتن من باز بدو بدو ميري بغل بابايي و بوس ميدي به بابايي..... با اين کارات من و بابا جون ديوونه ميشيم....... فداي تو بشم...جديدا خيلي تلاش پيگير داري که به هر چي  که ميخواهي برسي..و جيغ هاي بنفشت در مقابله هر مانع شده کليد اصلي رسيدنت به  هدف!!! مدام  با خودم فکر ميکنم  که براي جيغ کشيدنت .... چه  کاري انجام بدم.....خداييشششش  سخته  همزمان هم عاشقت باشم ..هم مامانت!!! نازنينم من مواظب خودت باشي گلدون من ...
18 بهمن 1393