محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

قهرمان 16 ماه و 23روزه من

محمد رضاي نازنينم يکي از قشنگ ترين کارهايي  که اين روزها انجام ميدي بوس دادنت به منو بابا جونه بدو بدو مياي لباي کوچولوتو ميزاري رو لب هاي من ...و بعد از قربون صدقه رفتن من باز بدو بدو ميري بغل بابايي و بوس ميدي به بابايي..... با اين کارات من و بابا جون ديوونه ميشيم....... فداي تو بشم...جديدا خيلي تلاش پيگير داري که به هر چي  که ميخواهي برسي..و جيغ هاي بنفشت در مقابله هر مانع شده کليد اصلي رسيدنت به  هدف!!! مدام  با خودم فکر ميکنم  که براي جيغ کشيدنت .... چه  کاري انجام بدم.....خداييشششش  سخته  همزمان هم عاشقت باشم ..هم مامانت!!! نازنينم من مواظب خودت باشي گلدون من ...
18 بهمن 1393

قهرمان 16 ماهه من

محمد رضاي نازينم شما مشاشالا بزرگ شديو دو روز ديگه 16 ماهت تموم ميشه اينقدر روزهاي بزرگ شدنت زود ميگذره ..که فرصت ثبت به من نميده...اينقدر شيريني هات زياد شده که نميدونم کدومشو برات ثبت کنم انگار هر ثانيه تو داري تغيير ميکني...انگار که با پسر يک ثانيه قبل من فرق ميکني...عاشق ثانيه هاي بزرگ شدنتم..حتي وقتي گاهي اوقات خيلي از اين ثانيه ها خسته ميشم... ماشالا چنان انرژي اي از من ميطلبي که  حتي يه ذره هم برا ينفس کشيدن خودم باقي نميزاري....نوش جونت همه انرژي هام مال تو... تو فقط شاد باش.... قبلا هم گفته بودم وقتي ميخندي تمام دنيا با تو ميخنده...وقتي شادي و آواز ميخوني...تمام دنيا باهات شادي ميکنه... وقتي مشغول يه کار جديدي و ...
21 دی 1393

سلام پسرم

سلام بابا این مطلب رو داره بابات برات می نویسه پس خوب خوب بخونش و با توجه. اولا خدا رو  هزاران مرتبه شکر بخاطر تویی که پسری سالم و تندرست و مثل مامان و بابات باهوش و ذکاوتی! که دو صد البته جبران این نعمت برای بنده مقدور نیست. امید من! محمد رضا تا 7 ساله شدنت هرچی بخوای همونه و دیگر هیچ .... . میخوام هرچی لذت توی دنیایی شیرین کودکی ات داری ببری؛ بی منت ، کودکانه و معصومانه و مقتدرانه و مطلق مطلق. بعدش باهات کلی کلی کار دارم کلی کار... محمد رضا پسرم! بابا جان انشالله در زندگی ات مثل کوه استوار و بلند قامت باشی به حدی که وقتی کسی به تو نگاه کرد، کسی به تو تکیه کرد و کسی که امیدش به تو وصل شد احساس آرامشی بهش دست بده لایزا...
6 دی 1393

ووروجک 14 ماهه من

محمد رضاي نازنين من ااينقدر روزهاي بزرگ شدنت  تند تند ميگذره که اين دو ماه فرصت يه کوچولو وقت خالي نداشتم که بيامو برات از بزرگ شدنت بنويسم.... الان شما دقيقا 14 ماهو سه روز شده که اومدي تو دنياي قشنگي که خدا برات ساخته از شيريني هات چي بگم که روز بروز داره زياد ميشه.... عاشق بله گفتنات هستم که با ديدن هر آيفون يا شنيدن هر صداي تلفن يا زن در ميگي.. دو سه روزه "نه " گفتن را هم ياد گرفتي...من ميگم آره...تو پشت سر هم ميگي نه نه نه و خودت هم کلي ذوق ميکني يه ويژگي منحصر به فرد داري که عاشق جارو  برقي هستي به محض اينکه ميري خونه ماماني ميري سراغ جارو برقي و اصرار داري که ماماني بيارتش تو هال و شما فقط نگاش کن...
28 آبان 1393

محمد رضا میدونی عاشق چه لحظه ای هستم؟

قهرمان من ميدوني  لحظه شماري ميکنم که کدوم کارتو ببينم؟؟؟ وقتي ظهر با يه عالمه خستگي برميگردم خونه...مياي بغلم شير ميخوري و دوتايي زل ميزنيم تو چشماي هم...من لبخند ميزنم و ميگم عاشقتم قهرمان من...و تو چشمک ميزني...عاشق چشمک زدنتم وقتي تو چشمام نگاه ميکني و شير ميخوري.... ميدوني اين شده يه علامن مخصوص بين من و شما...به نشان از اينکه چقدر به هم وابسته ايم..... وقتي شک داري که بهت توجه دارم يا نه...يا وقتي يه کم خسته ام و حس ميکني ممکنه  خسته باشم.... شروع ميکني به چشمک زدنو من قربون صدقت ميرم....اونوقت شما ميخندي و تمام دنيا با خنده هاي تو شاد ميشه فداي معصوميتت بشم ....با کوچکترين چيزي شاد ميشي و خدا نکنه حس کني من مي...
6 مهر 1393

محمد رضای یکساله من

تو این چند روز که سرم خیلی شلوغ بود خیلی فکر میکردم به اینکه  چه جمله ای میتونه حس منو نسبت به یک ساله شدنت برسونه.... واقعا چه کلماتی میتونه یکسالگی که گذشت را توصیف کنه.... سختی ها  و شیرینی های یکسال اول را بنظرم فقط  فقط یک مادر میتونه بفهمه.... لحظه ای که برای همیشه از دل من اومدی بیرون....تصویری که تمام این یکسال هرشب مرورش میکردم....یه پسر بچه کوچولو که گریه میکرد ...و من هاج وواج نگاه میکردم ....مات این عظمت بودم...خدای من یعنی پسر کوچولویی که ثانیه های نفس کشیدنمون به هم گره خورده بود....وورجکی که با تکون خوردنش منو میخندوند....فرشته کوچولویی که هرروز چهره شو تو ذهنم ترسیم میکردم...و براش قرآن میخون...
26 شهريور 1393

قهرمان يکساله من

يک سال پر از نگراني هاي مادرانه و پدرانه گذشت چشم به خنده هايت دوختيم و گوش به نفس هايت سپرديم با خنده هاييت خنديديم...و با گريه هايت گريستيم... باورش براي ما سخت است اما شاهزاده ما قدم در يک سالگي مي گذارد .....   قهرمان من عاشق يکسالگي تم... سر فرصت ميام خوووووووووب احساساتمو برات مينويسم
25 شهريور 1393