محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

معجزه مامان و بابایی

محمد رضای یازده ماهه من

1393/6/2 0:08
نویسنده : mamani
109 بازدید
اشتراک گذاری

دو هفته استگلم

 هرروز میخوام بیامو برات از شیرینیهات بنویسم ولی ماشالا مگه وقت میزاری پسر م

الانم لالا کردی و من تند تند برات مینویسم

خداروشکرت  این ماه خیلی پسر خوبی بودی

هفتمین دندونت هم بسلامتی در اومد...ده روز مامان پری  و بابایی رفته بودن مسافرت ..بههمین مناسبت ده روز من و شما تنهایی با هم بازی میکردیم..وقتی صبحا کنارم ناز میخابیدی و شیر میخوردی....وقتی غذاتو سر وقت و بدون دردسر نوش جان میکردی....و از همه مهم تر وقتی تمام وقت با هم بازی و شادی میکردیم...دلم برای تک تک روزایی که کنارت نبودم و تو  احتمالا گرسنگی یا ناراحتی داشتی میسوخت....دلم از حس های بدی که ممکنه در نبود من تجربه کنی میگیره...

مامانی و بابایی خیلی دوستت دارن و همه جوره هواتو دارن..اما میدونم که همه دنیای تو منم ...و همه دنیای من ..تو

من و تو پیوندی وصف ناپذیر با هم داریم..خدا همه مامانا رو سالم نگه داره و همه نی نی ها را شاد و سالم

خداییییییییش دوری ازت سختمه......

بریم سر شیرین کاری ها

 

ماشالا ماشالا دیگه راه افتادی.....هیچ لذتی بالاتر از راه رفتنت نیست پسر نازم

 

تاتی تاتی کردن مستانه تو مستم میکنه....هر چند وقتی میری روی دور تند همش صلوات و ترس و دلهره را تجربه میکنم اما واقعا شیرینه بزرگ شدنت

فکر میکنم بزرگ ترین نعمت خدا دیدن رشد بچه هاست که خدا نصیب مامان و بابا ها کرده...

راستی شما دوروز با بابایی تنها بودی...اینقدر با هم بازی کرده بودید که ساعت 12 که من میومدم خونه دراز به دراز افتاده بودید و خواب بودید....

فدای خنده های شیرینت بشم...سه روزه که منو به آرزوم رسوندی..میدونی کدوم آرزو را میگم؟

آرزو میکردم دراز بکشم و شما هم دراز کشیده شیر بخوری و بخوابی..بدون تکون دادن و رو پا گذاشتن....

و خوشبختانه سه روزه که من به این آرزوم رسیدم...

فدای کتاب خوندنت بشم ..هر کتابی را که بر میداری فک میکنی قرآنه . ...با یه صدای ناز میگی برررررر...یا با کلمات خودت صلوات میفرستی

الان بابایی اومده و رشته افکار منو پاره کرده...هههههه

پسر نازم عاشقتم...مواظب شیرینی هات باشی ها

خدا حافظت باشه

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)